با اين وصف از ميان آن خاطرات بى شمارى که دارم، ترجيح دادم که خاطره اولين برخورد و ملاقاتم با منصور حکمت را، که در زمستان سال ١٣٦٠ شمسى در مقر بيمارستان مرکزى کومه له در کردستان روى داد، هر چند از لحاظ زمانى کوتاه ولى با تاثيراتى بسيار عميق از لحاظ سياسى و غير قابل وصفى که در من گذاشت که ميتوانم با قاطعيت بگويم که سنگ بناى بيشتر از دو دهه از فعاليت سياسى و کمونيستى ام را، تحت رهبرى سياسى اش نهاده شد، بطور بسيار خلاصه و موجز بازگو کنم.
يکى از روزهاى زمستان سال ١٣٦٠ بود که در جلو مقر بيمارستان مرکزى کومهله در کردستان در روستاى "علم آباد" در منظقه بوکان در سر پست نگهبانى بودم. نزديکى هاى ناهار بود که گروهى از پيشمرگان کومهله بطرف مقر آمدند، يکى از همراهانشان که "عبدالله مهتدى" بود را مى شناختم. بدليل اينکه تصويب متن نهايى برنامه مشترک "اتحاد مبارزان کمونيست و کومهله" در دستور قرار گرفته بود مى دانستيم که رفقايى از اتحاد مبارزان کمونيست براى انجام اين امر در مقر کميته مرکزى هستند. حدس زدم که ممکن است اين دو نفر از رفقاى "ا.م.ک" باشند. جلو آمده و احوال پرسى کردند. يکى از آن دو نفر خود را به اسم "نادر" معرفى کرد. نادرى که از همان لحظات اول بر خوردش بسيار بى آلايش، صميمانه و رفيقانه بود و شيوه برخورد و نفوذ شخصيش در انسان تاثير مى گذاشت. انسانى که بعدها در حرفها، تئوريها، سخنرانى ها، روشها، سنت ها، نوشته هاى سياسى و شيوه و روش هدايت گرى و رهبرى سياسى اش، منحصر به فرد و معلوم شد که هر نسل و شايد نسلهايى طى يک قرن مى تواند ناظر فقط يک نفر باشد. مارکس سمبل و متفکر سوسياليسم قرن نوزدهم بود و منصور حکمت رنسانس سوسياليسم در قرن بيست! و...
اتمام وقت نگهبانى ام همزمان با وقت ناهار مقر بود. بطور تصادفى سر سفره در کنار منصور حکمت قرار گرفتم. که در واقع و عملا قرار گرفتن در کنار او و تاثير پذيرفتن از وى از هر لحاظ بويژه مارکسيست شدنم و حتى در زندگى شخصى و خصوصى ام، سنگ بنايش از همانموقع گذاشته شد. ناهار مقر "آش عدس" بود. که در واقع اسما آش عدس بود. زيرا به نظر مى رسيد آشپز آن روز مقر، تجربه زيادى نداشت. مقدار زيادى آب ريخته بود و کمى عدس ولى انصافا تا بخواهى فلفل زده بود که مخصوص آن روز زمستانى در آن کوهستان بود. در کاسه با قاشق دنبال عدس مى گشتم. نادر با خنده و با همان شوخ طبعى و طنز و صميميت هميشگى اش گفت، تلاش نکن عدسها احساس کرده اند با وجود اين همه آب، ممکن است سيل آمده باشد از ترس فرارى شده اند و... و با همديگر خنديديم و...
آن زمان حول تسليح زنان در صفوف نيروهاى مسلح کومهله، و برنامه "ا.م.ک" مباحثات بسيار داغى در جريان بود. در مقر بيمارستان هم، موافقين و مخالفين وجود داشتند. (من جزو موافقين مسلح شدن زنان بدون هيچ اما و اگرى بودم ) در اين رابطه جلسه کوچکى ترتيب داده شد و از منصور حکمت "نادر" در خواست شد که حول مسئله تسليح زنان و آيا کار انسانها در جامعه کمونيستى، چون اکنون صرفا بخاطر تامين معيشت زندگى خواهد بود و يا اينکه چون فعاليتى اجتماعى تعريف خواهد شد و همچنين آيا در جامعه کمونيستى تقسيم کار از بين خواهد رفت و يا اينکه تقسيم بندى انسانها از بين خواهد رفت، صحبت کند.
هنگام توضيح دادن و بخصوص گوش کردن به اظهار نظر ديگران متوجه مى شدى که با چه زبان شيوا و سليسى، صميمانه و از موضع برابر که ناشى از عمق برابرى طلبى اين انسان نشات مى گرفت، برخورد مى کرد و...
بعد از اتمام جلسه خواست که داخل به داخل روستا و اطراف مقر برود. مسئول مقر، مرا بعنوان محافظ همراه او فرستاد. حدودا يکساعت همراهش بودم. در زمينه هاى متفاوت با همديگر صحبت کرديم و جدا از آن تمام وقت را با شوخ طبعى خاص خودش، بذله گويى کردن و... بسيار صميمانه برخورد مى کرد و عميقا با آن خصوصيات بارز و انسانى اش، شخصيتا در انسان تاثير مى گذاشت و... که در واقع اولين رابطه و برخوردم با وى همراه بود با احساسى عميق از اعتماد در فضايى کاملا برابر، بدون هيچ گونه نشانى از رموز و پيچيدگى. انگار سالها بود با هم رفيق بوديم.
اسماعيل ويسى
E-mail: iranps.waisi@pp.inet.fi
Tel: (358) 050 35 73 564